ناحیه اصلی منو
ناحیه منو

| سایت خبری نکته نیوز

امروز : یکشنبه, ۲ مهر , ۱۳۹۶ ، ساعت : ۱۷:۲۳
مکان فعلی شما : صفحه اصلی / اسلایدشو > داستانی زیبا از یک ازدواج آسمانی محبوب کن - فیس نما

داستانی زیبا از یک ازدواج آسمانی

یك ماه گذشت و من هر صبح و شام به مسجد مى رفتم و با پیامبر خدا(ص ) نماز مى گزاردم و به منزل باز مى گشتم . اما در این مدت صحبتى از فاطمه ...

images

یك ماه گذشت و من هر صبح و شام به مسجد مى رفتم و با پیامبر خدا(ص ) نماز مى گزاردم و به منزل باز مى گشتم . اما در این مدت صحبتى از فاطمه به میاننیامد. تا  اینكه همسران رسول خدا(ص ) به من گفتند: آیا نمىخواهى كه ما با رسول خدا(ص ) سخن بگوییم و درباره انتقال زهرا به خانه شوهر، باحضرتش گفتگو كنیم؟
گفتم : آرى چنین كنید.
آنها نزد پیامبر خدا(ص( رفتند، و از آن میانام ایمنگفت : اى فرستاده خدا! اگر خدیجه زنده بود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشنمى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بفرستید تا هم دیده زهرا به جمال شویش روشن گردد و سر و سامانى بگیرد و هم ما از این پیوند فرخنده شادمان گردیم ؟ اتفاقاعلى هم چنین خواسته است
.
پیغمبر فرمود: پس چرا على چیزى نگفت ؟ ما منتظربودیم تا او خود همسرش را بخواهد
.
من گفتم : اى رسول خدا(ص )! شرم مانع منبود
.
پس رو به زنان خود كرد و فرمود: چه كسانى اینجاحاضرند؟

ام سلمه گفت : من و زینب و فلانى و فلانى
فرمود: پس هماكنون حجره اى براى دختر و پسر عمویم آماده كنید. ام سلمه پرسید: كدام حجره ؟فرمود: حجره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود كه برخیزند و مقدمات جشن عروسى راآماده كنند
.
قال على (ع ):… فاقمت قعد ذلك شهرا اصلى مع رسول الله (ص ) و ارجع الى منزلى و لا اذكر شیئا من امر فاطمه ثم قلن ازواج رسولالله (ص ) الا نطلب لك من رسول الله (ص ) دخول فاطمه علیك ؟ فقلت افعلن ، فدخلنعلیه فقالتام ایمن : یا رسول الله (ص )! لو ان خدیجهباقیه لقرت عینها بزفاف فاطمه و ان علیا یرید اهله ، فقر عین فاطمه ببعلها و اجمعشملها و قر عیوننا بذلك
.
فقال : فما بال على لایطلب منى زوجته ؟ فقد كنا نتوقعذلك منه

فقلت : الحیاه یمنعنى یا رسول الله (ص
(
فالتفت الى النسا فقال : من ههنا؟ فقالت ام سلمه : انا ام سلمه و هذه زینب و هذه فلانه و فلانه ، فقالرسول الله (ص ) هیئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرى بیتا
.
فقالت ام سلمه : فى الىحجره یا رسول الله (ص )؟ فقال رسول الله (ص ): فى حجرتك و امر نساه ان یزین و یصلحنمن شانها
….
عطر ویژه

ام سلمه نزد فاطمه رفت از وى پرسید: آیااز عطریات و بوى خوش ‍ چیزى اندوخته دارى ؟
فرمود: آرى ، سپس برخاست و رفت و باخود شیشه اى همراه آورد و قدرى از محتواى آن را در كف دست ام سلمه ریخت . ام سلمهگفت : بوى خوشى از آن استشمام كردم كه هرگز مانند آن نبوییده بودم . از فاطمهپرسیدم : این بوى خوش را از كجا تهیه كردى ؟
فرمود: هنگامىكهدحیه كلبىبه دیدار پدرم مى آمد، پدرم مى فرمود: زیراندزى براى عموى خود بگسترم ،دحیهبر آن مى نشست و چونبرمى خاست از لباسهایش چیزى فرو مى ریخت و من به امر پدرم آنها را جمع كرده و دروناین شیشه نگهدارى مى نمودم .
)بعدها
) این جهت را از رسول خدا پرسیدم ،فرمود: او دحیه كلبى نبود، بلكه جبرئیل بو كه شبیه او به دیدارم مى آمد. و آنچه ازبالهاى او فرو مى ریخت ، عنبر بود
.
قال على (ع ):… قالت ام سلمه : فسالت فاطمه، هل عندك طیب ادخر تیه لنفسك ؟ قالت : نعم ، فاتت بقاروره فسكبت منها فى راحتىفشممت منها رائحه ما شمت مثلها قط، فقلت : ما هذا؟ فقالت : كان دحیه الكلبى یدخلعلى رسول الله (ص ) فیقول لى یا فاطمه ؟

هات الوساده فاطرحیها لعمكفاطرح له الوساده فیجلس علیها، فاذات نهض سقط من بین ثیابه شىفیامرنى بجعه ، فسال على رسول الله (ص ) عن ذلك ، فقال : هوعنبر یسقط من اجنحه جبرئیل .
ولیمه

شبى كه مى خواستند عروس را بهخانه شویش ببرند پیامبر خدا(ص ) فرمود:
على ! براى همسرت ولیمه اى نیكو فراهمكن . سپس فرمود: گوشت و نان نزد ما هست ، شما فقط روغن وخرماتهیه كنید.
من روغن و خرما تهیه كردم و حضرت هم گوسفندى به همراه نانفراوان فرستاد و خود نیز آستینها را بالا زد و با دست مبارك خرماها را از میان مىشكافت و (پس از جدا كردن هسته ) آنها را درون روغن مى ریخت . هنگامى كه خوراكحیس(غذایى آمیخته از آرد و خرما و روغن ) آماده شد به منفرمود: هر كه را مى خواهى دعوت كن
.
قال على (ع ): ثم قال لى رسول الله (ص ): یا على ! اصنع لا هلك طعامافاضلا ثم قال : من عندنا اللحم و الخبز و علیك التمر و السمن
.
فاشتریت تمرا وسمنا فحسر رسول الله (ص ) عن ذراعه و جعل یشدخ التمر فى السمن حتى اتخذه حیسا و بعثالینا كبشا سمینا فذبح و خبز لنا خبز كثیر، ثم قال لى رسول الله (ص🙁 ادع من احببت

میهمانى

من به مسجد آمدم (تا كسانى رابراى شركت در ولیمه فاطمه دعوت كنم ) دیدم مسجد از جمعیت موج مى زند. خواستم از آنمیان عده اى را به میهمانى بخوانم و بقیه را واگذارم اما از این كار شرم كردم وتبعیض را روا ندانستم به ناچار بر بالاى بلندى مسجد ایستادم و بانگ برداشتم كه : بهمیهمانى ولیمه فاطمه حاضر شوید.
مردم دسته دسته به راه افتادند. من از كثرت مردمو اندك بودن غذا خجالت كشیدم و ترسیدم كه به كمبود غذا مواجه شوم . رسول خدا(ص)متوجه نگرانى من شد و فرمود: على ! من دعا مى كنم تا غذا بابركت شود
.
شمار میهمانان بیش از چهار هزار نفر بود كه به بركت دعاىپیغمبر همه از خوراكى و نوشیدنى سیر شدند و در حالى كه دعا گوى ما بودند، خانه راترك كردند، و با این همه ، چیزى از اصل غذا كاسته نشد. در پایان رسول گرامى كاسههاى متعدد خواست و آنها را از خوراكى انباشت و به خانه هاى همسران خویش فرستاد. سپسفرمود تا كاسه دیگرى آوردند، آن را هم پر از غذا كرد و گفت : این ظرف هم از فاطمه و شویش باشد
.
قالعلى (ع ):… فاتیت المسجد و هو مشحن بالصحابه فاحییت ان اشخص قوما و ادع ، ثم صعدت على ربوه هناك ونادیت : اجیبوا الى ولیمه فاطمه ، فاقبل الناس ارسالا، فاستحییت من كثره الناس وقله الطعم ، فعلم رسول الله (ص ) ما تداخلنى ، فقال یا على ! انى سادعوا اللهبالبركه … فاكل القوم عن آخرهم طعامى و شربوا شرابى و دعوا لى بالبركه و صدروا وهم اكثر من اربعه الاف رجل و لم ینقص من الطعام شى ، ثم دعا رسول الله (ص ) باصحاففملئت و وجه بها الى منازل ازواجه ثم اخذ صحفه و جعل فیها طعاما و قال : هذا لفاطمه و بعلها
.