ناحیه اصلی منو
ناحیه منو

| سایت خبری نکته نیوز

امروز : جمعه, ۳۱ شهریور , ۱۳۹۶ ، ساعت : ۱۱:۴۶
مکان فعلی شما : صفحه اصلی / طنز و سرگرمی > تصویر زن ایرانی در چرند پرند محبوب کن - فیس نما

تصویر زن ایرانی در چرند پرند

دهخدا، در سلسله مقاله‌های چرندپرند،‌تصویرگر چهره‌های گوناگون زن ایرانی است. یک جا به ترکمانها فروخته می‌شود تا با وجه آن، مالیاتی که به تعویق افتاده تأدیه شود.(1) جایی دیگر،‌صیغه و مُتْعه و اسباب عیش و ...

تصویر زن ایرانی در چرند پرند
تصویر زن ایرانی در چرند پرند

دهخدا، در سلسله مقاله‌های چرندپرند،‌تصویرگر چهره‌های گوناگون زن ایرانی است. یک جا به ترکمانها فروخته می‌شود تا با وجه آن، مالیاتی که به تعویق افتاده تأدیه شود.(1) جایی دیگر،‌صیغه و مُتْعه و اسباب عیش و عشرتِ مردان است (6/7). وقتی، مادری نادان است که برای درمان درد بچّة بیمارش از رمّال و دعانویس و جن‌گیر یاری می‌جوید (11/5 و 6).
طنز دهخدا در اینجا به اوج زیبایی خود می‌رسد. طنزی تراژیک که هم می‌خنداند هم می‌گریاند. گاه بر این باور است که باید به مال شوهر آب بست تا شلوارش دو تا نشود و به هوس ازدواج مجدد نیفتد (11/7). در اینجا طنز مسئول دهخدا، بیانگر ناامنی روانی زن ایرانی است: زنی که نه استقلال‌اقتصادی دارد و نه پشت و پناهی و نه سازمان و نهادی مدنی که به روزِ حادثه از حقوق انسانی و اجتماعی و خانوادگی او دفاع کند. زنی که پیوسته در متن فرهنگی مردسالار، چو بید بر سر هستی خویش می‌لرزد که مبادا جایش را زنی جوانتر و زیباتر بگیرد و خانه و کاشانه‌اش را تصاحب کند. کابوس وحشت‌آور چندهمسری و هووداری، رؤیای دیرینه‌ای است که پایان ندارد. در این تصویرهای چندگانه که در آیینه‌های چرند پرند بازتاب یافته، زن ایرانی موجودی است منفعل، مظلوم، خرافی، دچار فقر فرهنگی، سرشکسته و پا شکسته که در آستانة جهانی که عزم ورود بدان را دارد، حیران ایستاده است. در این دو راهة سنّت و تجدد، به خود وانهاده است، بی‌هیچ‌گونه آموزشی از سوی آموزگاران و مسئولان و رهبران انقلاب، موجودی است چشم و گوش بسته که جز چهاردیواری خانه‌ای که در آن چشم به جهان گشوده و بالیده، دنیایی دیگر نمی‌شناسد. به‌ناچار در شبی که بر ذهن و ضمیرِ او سایۀ شومش را گسترده، با رنجی تابسوز، به سوی نور و روشنایی، راهی به رهایی می‌جوید.
قصّة پرغصّة زن ایرانی اما، در اینجا پایان نمی‌گیرد. این کم‌انگاری و نادیده‌گرفتن وی از سوی مرد ایرانی را دهخدا، گه‌گاه، در مطاوی سلسله مقاله‌های چرند پرند، در طنزی ناب، بازتاب می‌دهد:

مکتوبِ یکی از مُخدّرات
آی کبلای دخو! خدا بچه‌های همة مسلمانان را از چشم بد محافظت کند. خدا این يكدانة مرا هم به من زیاد نبیند. آی کبلای! بعد از بیست تا بچه که گور کرده‌ام اوّل و آخر همین یکی را دارم. آن را هم بابا‌قوری‌شده‌ها، چشم حسودشان بر نمی‌دارد به من ببینند.
دیروز بچم ساق و سلامت، توی کوچه ورجه وورجه می‌کرد، پشت کالسکه سوار می‌شد، برای فرنگی‌ها شعر و غزل می‌خواند. یکی از قوم و خویش‌های باباش که الاهی چشم‌های حسودش درآد، دیشب، خانة ما مهمان بود. صبح یکی به دو چشم‌های بچم رو هم افتاد. یک چیزی هم پای چشمش درآمد. خالش می‌گوید چه می‌دونم بی‌ادبی است… سلام درآورده، هی به من سرزنش می‌کنند که چرا سروپای برهنه توی این آفتابهای گرم، بچّـه را ول می‌کنی توی خیابان‌ها، آخر چه کنم، یکی‌یکدانه، اسمش با خودش است که خل و دیوانه است. در هر صورت الان چهار روز آزگار است که نه شب دارد نه روز، همة همبازی‌هایش صبح و شام، سنگ به درشکه‌ها می‌پرانند، تیغ بی‌ادبی می‌شود گلاب به روتان زیرِ دُم خرها می‌گذارند، سنگ روی خطّ واگون می‌چینند، خاک به سرِ راهگذرها می‌پاچند. حسنِ من توی خانه، وَرِ دلم افتاده، هرچه دوا و درمان از دستم آمده کردم، روز به روز بدتر می‌شود که بهتر نمی‌شود. می‌گویند ببر پیش این دکتر مکترها، من میگم مرده‌شور خودشان را ببرد با دواهاشان، این گرت‌مرتها چه می‌دانم چه خاک و خلی است که به بچم بدهم. من این چیزها را بلد نیستم. من بچم را از تو می‌خواهم. امروز اینجا فردا قیامت. خدا کور و کچل‌های تو را هم از چشم بد محافظت کند. خدا یکیت را هزار تا کند. الاهی این سر پیری داغشان را نبینی. دعا دوا هر چه می‌دانی باید بچم را دو روزه چاق کنی. اگرچه دست و بالها تنگ است امّا کلّـه قند تو را کور می‌شوم روی چشمم می‌گذارم می‌آرم. خدا شما پیرمردها را از ما نگیرد. کمینه اسیرالجوال: 11/6

جوابِ مکتوب
عُلیا مُکرّمة محترمه اسیرالجوال خانم! ‌اوّلاً از مثل شما خانم کلانتر و کدبانو بعید است که چرا با اینکه اولادتان نمی‌ماند اسمش را مشهدی ماشاءالله و میرزا ماندگار نمی‌گذارید. ثانیاً همان روز اوّل که چشم بچّـه این‌طور شد چرا نجسش نکردی که پس برود. حالا گذشته‌ها گذشته است. من ته دلم روشن است ان‌شاءالله چشم‌زخم نیست، همان از گرما و آفتاب این‌طور شده. امشب پیش از هر کار یک قدری دود عنبر نصارا بده ببین چه‌طور می‌شود. اگر خوب شد که خوب شد اگر نشد فردا یک کمی سرخاب پنبه‌ای یا نخی، یک خورده شیردختر، یک کمی هم بی‌ادبی می‌شود پشکلِ ماچلاغ توی گوش ماهی بجوشان بریز توی چشمش ببین چه‌طور می‌شود. اگر خوب شد که خوب شد اگر نشد آن وقت سه روز وقت آفتاب زردی یک كاسة بدلِ‌چینی آب کن بگذار جلو بچّـه، آن‌وقت نگاه کن، به تورکهای(2) چشمش اگر قرمز است هفت تکه گوشت لخم، اگر قرمز نیست، هفت دانه برنج یا کلوخ حاضر کن و هر کدام را به قدر عَلَم نَشَره خواندن بتکان، آن‌وقت ببین چه‌طور می‌شود، اگر خوب شد که خوب شد، اگر نشد سه روز ناشتا، بچّـه را بی‌ادبی می‌شود، گُلاب به روتان می‌بری توی جایی و بهش یاد می‌دهی که هفت دفعه، این ورد را بگوید:
سنده سلامت می‌کنم
خودمُ غلامت می‌کنم
یا چشمم چاق کن
یا هپول هپولت می‌کنم
امیدوارم دیگر محتاج دوا نشود. اگر خدای نکرده باز خوب نشد دیگر از من کاری ساخته نیست. برو محلّة حسن‌آباد بده آقا سید فرج‌الله جن‌گیر نزله بندی کند. خادم‌الفقراء دخو علیشاه: 11/6

خدا رفتگان همه را بیامرزد. پدر من خدابیامرز مثلِ‌همة حاجی‌های جاهای دیگر نان‌نخور بود. یعنی مالِ خودش از گلوش پایین نمی‌رفت. امّا خدا بیامرز نَنَم جور آقام نبود. او می‌گفت: مال مرد به زن وفا نمی‌کند. شلوار مرد که دو تا شد فکر زن نو می‌افتد. از این جهت هنوز آقام پاش به سر کوچه نرسیده بود که می‌رفت سر پشت بام، زنهای همسایه را صدا می‌کرد: خاله رُبابه هو… آبجی رقیه هو… ننه فاطمه هوهوهو… آن وقت یک‌دفعه می‌دیدیم اطاق پُر می‌شد از خواهر خوانده‌های نَنَم. آن وقت نَنَم فوراً سماور را آتش می‌کرد، آب غلیان را هم می‌ریخت می‌نشست با آنها درد دل کردن. مقصود از این کار دو چیز بود: یکی خوشگذرانی، دیگری آب بستن به مال خدا بیامرز بابام که شلوارش دوتا نشود. حالا درد دل‌ها چه بود بماند. یار باقی صحبت باقی. به آنجاها هم شاید برسیم. مطلب اینجاها نیست، مطلب اینجاست که گاهی ننم در بین این که چانه‌اش خوب گرم شده بود و پک‌های قایم به غلیان می‌زد، چشمش به من می‌افتاد، می‌گفت: هان ورپریده گوشات را درست واکن ببین چی می‌گند، باز بابات از درنیامده از سیر تا پیاز همه را تعریف کن. والله اگر گفتی که همسایه‌ها آمده بودند اینجا، گوشت‌های تنت را با دندان‌هام تیکه‌تیکه می‌کنم. من در جواب ننم می‌خندیدم. می‌گفت: الاهی روی تختۀ مرده شورخانه بخندی. بعد رو می‌کرد به خواهر خواننده‌اش می‌گفت: والله انگار می‌کنی بچّة هوومه، هیچ چشم دیدنش را ندارم. راستی راستی ننم بچّش را می‌شناخت. من همان از بچگی مثل حالا صندوقچة سرِّ کسی نبودم. حرف توی دهنم بند نمی‌شد. از اوّل همین‌طور خواجه به ده‌رسان بودم. مثل اینکه با این سفارش‌ها باز بابام هنوز یک پاش تو هشتی بود که داد می‌زدم داداش. خدا بیامرز می‌گفت باقیش بگو. می‌گفتم امروز باز زنای همساده‌هامون آمده بودند اینجا، نَنَم براشون سماور آتیش کرده بود. خدا بیامرز آقام اخماش را می‌کرد تو هم. نَنَم هم یک کمی زیر چشمی به من بِر بِر نگاه می‌کرد، امّا پیش روی آقام که جرأت نداشت سر این حرف کتکم بزند. امّا من خودم تنم را برای کتک چرب می‌کردم. برای اینکه می‌دانستم هر جوری باشد یک بهانه‌ای پیدا می‌کند و کُتکه را می‌زند. راستی هم این طور بود. ده دقیقه نمی‌کشید که می‌دیدم ننم هجوم می‌کشید سر من. می‌گفت: ورپریده آخر من این کفن مانده‌ها را دیروز شستم، باز بردی توی خاک و خلا غلتاندی. الاهی کفنت بشد ببین من از عهدة تو وروجک برمیام؟ آن وقت لپ‌های مرا می‌گرفت هر قدر زور داشت می‌کشید، چند تا سقلمه هم از هر جا می‌آمد می‌زد. آخرش هم که آقام می‌آمد مرا از دستش بگیرد بیشتر حرصش درمی‌آمد بازوهام را گاز می‌گرفت، بله بازوهام را گاز می‌گرفت. هنوز جای آن گازها در بازوهای من هست.
پیشترها هر وقت من جای این گازها را می‌دیدم ننم یادم می‌افتاد برایش خدا بیامرزی می‌فرستادم: 11/6 و 7.

بله، دَرِ اطاق را پیش کردم. برای اینکه لازم بود پیش کنم. برای اینکه ننة من در بچگی همیشه مرا از تفنگ و شش لول می‌ترساند. برای اینکه وقتی من تفنگ فتیلة خالی یادگار جد مرحومم را دست می‌گرفتم. ننم می‌گفت: ننه از من به تو امانت هیچ وقت به تفنگ دست نزن. می‌گفتم: ننه آخر تفنگ خالی است. می‌گفت: ننه شیطان پرش می‌کند: 14/7

آخر یک شب تنگ آمدم. گفتم: ننه. گفت: هان! گفتم: آخر مردم دیگر هم زن و شوهرند. چرا هیچ‌کدام مثل تو و بابام شب و روز مثلِ سگ و گربه به جان هم نمی‌افتند؟ گفت: مرده شور کمال و معرفتت را ببرد با این حرف زدنت که هیچ به پدر ذلیل شده‌ات نگفتی از اینجا پاشو، آنجا بشین. گفتم: خوب حالا جواب حرف مرا بده. گفت: هیچی، ستاره‌مان از اوّل مطابق نیامد. گفتم: چرا ستاره‌تان مطابق نیامد؟ گفت: محض اینکه بابات مرا به زور برد. گفتم: ننه، به زور هم زن و شوهری میشد؟ گفت: آره، وقتی که پدرم مرد، من نامزد پسر عمویم بودم. پدرم داراییش بد نبود. الاّ من هم وارث نداشت. شریک‌الملکش می‌خواست مرا بی‌حق کند. من فرستادم پی همین که وکیل مرافعه بود که بیاد با شریک‌الملک بابام برد مرافعه. نمی‌دانم ذلیل شده چه طور از من وکالت نامه گرفت که بعد از یک هفته چسبید که من تو را برای خودم عقد کرده‌ام. هر چه من خودم را زدم، گریه کردم، به آسمان رفتم، زمین آمدم. گفت: الاّ وللاّ که تو زن منی، چی بگم مادر، بعد از یک سال عرض و عرض کشی مرا به این آتش انداخت که الاهی از آتش جهنّم خلاص نداشته باشد. الاهی پیش پیغمبر روش سیاه بِشَد. الاهی که همیشه نان سواره باشد و او پیاده. الاهی روز خوش در عمرش نبیند. الاهی که آن چشم‌های مثلِ ازرق شامیش را میرغضب درآرد. اینها را گفت و شروع کرد زارزار گریه کردن. من راستی راستی از آن شب دلم به حال ننم سوخت. برای اینکه دختر عموی من هم نامزد من بود. برای اینکه من هم می‌فهمیدم که عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان بسته‌اند. برای اینکه من هم ملتفت بودم که جدا کردن نامزد از نامزد چه ظلم عظیمی است. من راستی راستی از آن شب دلم به حال ننم سوخت. از آن شب دیگر دلم با بابام صاف نشد: 22/6 و 7.

دروس الاشیاء
ـ ننه!
ـ هان!
ـ این زمین روی چیه؟
ـ روی شاخِ گاو
ـ گاو روی چیه؟
ـ روی ماهی
ـ ماهی روی چیه؟
ـ روی آب
ـ آب روی چیه؟
ـ وای وای، الهی رودت ببرّ‌ه، چقده حرف می‌زنی، حوصلم سررفت: 25/6

سالنامه
و هم در این سال، زن‌های انگلیسی در باب تحصیل حقوق سیاسیۀ خود اقدامات مجدّانه به عمل آورده، اجتماعات بزرگ تشکیل داده قسمت عمده جراید و نطق خطبا را مشغول خود کردند و برای حقّانیت خود، مقالات و کتاب‌های متعدد نوشتند. و زن ملاّ محمد روضه خوان، یک شب در قزوین دید که ساعت دو شد. بچه‌ها گریه می‌کنند شام می‌خواهند خودش هم خوابش می‌آید، مردکه مهمان شوهرش هم مثلِ قیر به زمین چسبیده نمی‌رود که نمی‌رود. از این جهت سر یکی از بچه‌هاش را روی زانوش گذاشته یک شپش به قدر یک لپّـه پیدا کرده و پاورچین پاورچین آمد دم اوطاق مردانه و انداخت توی کفش مهمان. مهمان، مثل اسپندی که روی آتش بریزند همان وقت از جا جسته و هر چه ملاّ محمد اصرار کرد صبر کنید یک قلیان بکشید، نشد. مهمان رفت و ضعیفه به فاصلة دو دقیقه دیزی را خالی کرد. و باز بیوک آقای نایب‌الحکومۀ آستارا، شبِ سوّم پسردائیش به زنش گفته بود دكمة پیراهنِ من افتاده بدوز. ضعیفه جواب داده بود که خوب نیست رگ و ریشه به هم وصل می‌شود. بیوک آقا گفته بود رگ و ریشه چه‌طور به هم وصل می‌شود؟ جواب گفته بود مرگ و میر توی ما می‌افتد. مرد گفته بود که این حرف‌ها چه‌چیز است بد از خدا نرسد به تو می‌گویم بدوز. چه درد سر بدهم از ضعیفه انکار از مردکه اصرار. آخرش دوخته بود. از آن روز به بعد حالا هی آدم است که ازشان می‌میرد: 26/7و8.

و هم در این سال اگر هموطنان باور کنند، دکتر ژرژ بو، در اتازونی ماشینی اختراع کرد که به توسط آن، حیات اشخاص غریق و سرمازده و مسمومین را برمی‌گرداند، یعنی کسانی را که به وسائط مزبور مرده‌اند دوباره زنده می‌کند و در کاشان، زن همسایة دست راست از روی پشت بام داد زد:
ننه حسنی! ننه حسنی جواب داد چیه. گفت: عمو حَوسای چه طَونَه؟ گفت: خاک تو سرم کنن تُمُونه. گفت: چه‌طو تُمُونه؟ گفت: دندوناش کلُوچه، چشاش به طاقَه.
گفت: یه قَذَه تُربت تو حلقش کن. گفت: میگم تُمونه. گفت: نُگونُگو. مگه جُو دست مُن و توه؟ جُو دستِ حُساینِ مظلومه: 27/8
همه کس این را می‌داند که میان ما زن را به اسم خودش صدا کردن عیب است. نه همچو عیبِ کوچک، خیلی هم عیب بزرگ.
واقعاً هم چه معنی دارد آدم اسم زنش را ببرد؟ تا زن اولاد ندارد، آدم می‌گوید: اُهوی! وقتی هم بچّـه‌دار شد اسم بچّـه‌اش را صدا می‌کند. مثلاً: ابول، فاطی، ابو، رُقی و غیره. زن هم می‌گوید هان. آن وقت آدم حرفش را می‌زند. تمام شد و رفت. و گرنه زن را به اسم صدا کردن محض غلط است.
در ماه قربان سال گذشته، یک همچو شب جمعه‌ای، حاجی ملاّ عباس، بعد از چندین شب، نزدیک ظهر آمد خانه، از دم دَر دو دفعه سرفه کرده یک دفعه یا الله گفته صدا زد: «صادق». زنش شلنگ انداز از پای کلک وسمه، دوید طرف دالان، زن‌های همسایه هم که دوتاشان یک تای شلیته توی حیاط وسمه می‌کشیدند و یکی هم توی آفتاب روسرش را شانه می‌کرد، دویدند توی اطاق‌هاشان. تنها یکی از آنها در حینی که حاجی ملاّ عباس وارد حیاط شده بود، پاش به هم پیچیده دمر افتاد زمین ویلش که در نشست و برخاست چنان‌که همه دیده‌اند، به زور به شلیتۀ کوتاش لب به لب می‌رسید تا نزدیکی‌های حجامتش بالا رفته بود، داد زد: «خاک به سرم کنن، مردکه نامحرم همه جامو دید، وای الاهی روم سیاشه، الاهی بمیرم!» و به سرعتی هر چه تمام‌تر بلند شده صورتش را سفت و سخت با گوشۀ چارقدش گرفته چپید توی اطاق. در حالتی که زن حاجی غش غش می‌خندید و می‌گفت: «عیب نداره رُقیه، حاجی هم برادر دنیا و آخرت توست. حاجی ملاّ عباس دوتا نانی را که روی بازوی راستش انداخته و با یک تکه حلوا ارده‌ای که توی کاغذ آبی به دست چپش گرفته بود به ضعیفه داده هر دو وارد اطاق شدند.»
الآن که حاجی آقا نان و حلوا ارده را به خانه آورده چهار زن حلال خدایی دارد. امّا این را هم باید گفت که حاجی دماغ سابق را ندارد. به شنگولی قدیم‌ها نیست. برای اینکه تقریباً پول‌ها تهش بالا آمده. جهازِ دختره را هم کم‌کم آب کرده و چهارپنج روز پیش هم که از خانه بیرون می‌رفت با یک الم صلات و فحش و فحش‌کاری، طاس حمّام دختره را برده و سرش را زیر آب کرده و هر چه دختره گفته است که آخر من پیش قوم خویش‌های باباییم آبرو دارم، از تمام جیفۀ دنیایی این یک طاس برای من باقی مانده حاجی آقا اعتنا نکرده که سهل است پدر و مادر دختر را هم تا می‌توانسته جُنبانده و حالا هم چنان‌که گفتم چهار روز تمام است که از خانه زندگیش خبر ندارد.
نقل به اختصار از شماره‌های: 27/7 و 8 و 28/8

آی کبلایی! دیشب دست به جوان‌های تو و همة مسلمان‌ها باشد عروسی رُقی من بود. جوان‌ها مطربِ مردانه، زن‌ها هم برای خودشان رقّاص زنانه داشتند. گاهی هم عوض دگش می‌کردیم. یعنی مطرب‌های زنانه می‌آمدند بیرون، مطرب‌های مردانه را می‌فرستادیم اندرون. امّا روم به دیوار کبلایی، خدا نصیب هیچ خانه‌ای نکند، شب ساعت چهار، یکدفعه از خانة همسایه‌ها صدای شیون و غوغا بلند شد. عیالِ مشهدی رضا علی رحمت خدا رفته بود. دلم برایش خیلی سوخت برای اینکه هم جوان بود هم چند تا اولادِ صغیر داشت. من هر چند محض اینکه زنها بدشکونی نکنند مطلب را پیچاندم و گفتم چیزی نیست، مشهدی رضاعلی زنش را کتک می‌زند و بچه‌هایش گریه می‌کنند: 30/7

مثلاً در همین کرمانشاه در مقابل همین عیش و نوش، آدم یک جوان رعنایی را می‌بیند که در جلو دارالحکومه برای نظام مملکت، به حکم جناب اعظم‌الدّوله به جُرم سه قران در وسط روز پیش چشم مادرش، از این گوش تا آن گوش سر بریده‌اند. آن وقت مادر این جوان، گاهی طفلش را می‌بوسد، گاهی می‌لیسد، گاهی گیسوهاش را به خون پسرش خضاب می‌کند، گاهی در آغوشش می‌کشد، گاهی مادر مادر می‌گوید، بعد یک‌دفعه حالش تغییر کرده، مثل جن‌زده‌ها شهقه می‌کشد و سرش را به گلوی پسرش گذاشته مثل آدم‌های خیلی تشنه خون‌های پسرش را می‌خورد. بعد سرش را بلند کرده مانند اشخاصی که هیچ این جوان را نمی‌شناسد با چشم‌های ترسناک خیره‌خیره به صورت طفلش نگاه کرده و آن وقت با کمال سکوت و آرامی، مثل عروسی رام که در بغل داماد محبوب استراحت می‌کند، فرزندش را در آغوش کشیده در میان خاک و خون به خواب همیشگی می‌رود: 30/8
ناپلئون می‌گوید: برای تربیت پسرهای خوب، ناچاریم که مادرهای خوب تربیت کنیم. پیغمبر ما هم می‌فرماید: الجنه تحت اقدام الامهات. یعنی بهشت زیر قدم مادرهاست.این حرف مُسلّم و از بدیهیات اولیه است که اخلاق، عادات و عقاید مادر در تمام طول عمر اولاد دخیل است یعنی هر خُلق و عادت و عقیده که در طفولیت از مادر به طفل سرایت کرد درتمام مدت عمر اصل و مبنای تمام اعمال و افعال و حرکات اوست. شیخ سعدی هم همین معنی را در نظر گرفته و در این مقام گفته است:
خوی بد در طبیعتی که نشست
نرود تا به روز حشر از دست
من مدت‌ها بود می‌گفتم ببین با این همه اصرار انبیا و حکما و مردمان بزرگ دنیا به تربیت زنان، چه علّت دارد که زنهای ما چندین دفعه جمع شده عریضه‌ها به مجلس شوریٰ و هیئت وزرا عرض کرده و باکمال عجز و الحاح، اجازة تشکیل مدرسه به طرز جدید و ترتیب انجمن نسوان خواستند و هر دفعه وکلاء و وزرای ما گذشته از اینکه همراهی نکردند، ضدیت نمودند؟
در این باب خیلی فکر کردم، خیلی به درّ‌ه گودال‌ها رفتم و در آمدم.
عاقبت فهمیدم همة اینها برای این است که زنهای ایران یعنی مادرهای ما، اعتقادِ کاملی به دیزی از کار در آمده دارند.
حالا خواهش می‌کنم به حرف من نخندید و شوخی و باردی تصور نکنید. در این سن پیری مسخرگی و شوخی نه به سن‌وسال من می‌برازد، نه به ریش قرمز دوره کرده من.
من جداً می‌گویم که اگر همة خانم‌های علم‌دوست و آقایان ترقّی‌طلب ایرانی، هزار علّت برای این ضدّیت وزراء و وکلاء در کار مدرسه و انجمن زنها ذکر کنند، من یک نفر معتقدم که جهت اصلی آن همان اعتقاد کاملی است که مادرهای ما به دیزی از کار درآمده دارند. من ابداً از همشهری‌های خود در اظهار این عقيدة زنهای خودمان خجالت نکشیده، صاف و پوست‌‌کنده گفتم و میل دارم آنها هم پیش من رودرواسی را کنار گذاشته، مرد و مردانه بیایند میدان و اقرار کنند که مادرهای ما،‌ده تا دیزی نو و بی‌عیب را به یک دیزی از کاردرآمده عوض نخواهند کرد. چراکه اگر این اقرار را نکند فرضاً که خودمانی‌ها یعنی هموطن‌های ما بفهمند که «دخو» راست می‌گوید باز خارجی‌ها خواهند گفت که مقصود من شوخی است. و همان‌طور که گفتم در این سر پیری مسخرگی و شوخی نه به سن و سال من می‌برازد و نه به ریش قرمز دوره كردة من.
ما همان‌طور که سابقاً گفتیم عقیده و اخلاق و عادات مادرها در تمام عمر، مبنای تمام اخلاق و عقاید و عادات پسرهاست. و از جمله همین اعتقاد مادرهای ما به دیزی از کار درامده سبب شد که ما هم بلااستثنا در بزرگی اعتقاد کاملی به آدم‌های با استخوان داریم. این معلوم است که هیچ آدمی بی‌استخوان نیست. اما مقصود از این حرف آن است که آدم مثل همان دیزی‌ها از کار درآمده باشد. وکلاء و وزرای ما خوب می‌دانند که اگر خانم‌های ایران دور هم جمع شوند، مدرسه باز کنند، انجمن داشته باشند تعلیم و تربیت بشوند کم‌کم خواهند فهمید که دیزی‌های پاک و پاکیزه بهتر از دیزی‌هایی است که دو انگشت دوده در پشت و یک وجب چربی سی‌وپنج ساله در در و دیوارش باشد و بی‌شبهه وقتی که این عقیده از مادرها سلب شد، پسرها هم به آدم با استخوان اعتقاد پیدا نکرده و مثلِ جناب تقی‌زاده پاشان را توی یک کفش می‌کنند و می‌گویند: تا کی باید وزراء و رجال و اولیای امور ما از میان یک عدۀ معین محدود انتخاب شده و اگر هزار دفعه کابینه تغییر کند باز باید شکم مشیرالسلطنه یا آواز حزین نظام‌السلطنه یا جُبّة آصف‌الدّوله زینت‌افزای هیئت باشد. و البته می‌دانید که به قول ادیب کامل دانشمند فاضل وزیر علوم آتية ایران حاجی صدرالسلطنه: این رشته سر درازهایی هم دارد. یعنی فردا که این خیال عمومی شد در موقع انتخابات دورة دویم نوبت وکلا هم خواهد رسید.
حالا من صریح می‌گویم و وجدان تمام وزراء و وکلاء و اولیای امور را شاهد می‌گیرم که اصل خرابی مملکت و بدبختی اهل ایران همان اعتقاد کاملی است که زنهای ما به دیزی از کار درآمده دارند. و بلاشک هر روز که این عقیده از میان ما مرتفع شد همان روز هم ایران به صفای بهشت برین خواهد شد. و اگر خانم‌ها و آقایان مملکت‌ما واقعاً طالب اصلاحند باید به هر زودی که ممکن است اوّل آقایان هر قدر در این مملکت ریش، جُبّـه، قُطرِ شکم، اروسی‌های دستک‌دار و هر چه که از این قبیل نشانه و علامت استخوان باشد همه را یک روز روشن با یک غیرت و فداکاری فوق‌الطاقه، بار یک الاغ کرده از دروازه‌های شهر بیرون بیندازند. و بعد هم خانم‌ها هر چه دیزی از کار درآمده در مطبخ‌ها دارند همه را برداشته بیارند و پشتِ سر‌این مسافر محترم بشکنند.
اگر این کار را بکنند من قول صریح می‌دهم که در مدّت کمی تمام خرابی‌ها اصلاح بشود. و اگر خدای نکرده به این حرف اعتنا نکرده و مثل همة حرف‌های من پشت گوش بیندازند دیگر عقل من به جایی نمی‌رسد. بروند ختمِ عَمَّنْ یجیب بگیرند بلکه خدا خودش اصلاح کند. این اولش، این هم آخرش، والسّلام (دخو): 31/7ـ8.

یادداشت‌ها

1. کسروی می‌نویسد: ایرانیان عشق‌آباد، تلگرافی به مجلس فرستاده بودند بدین‌سان: «ما به چشم خود دیدیم که اطفالِ قوچانی‌ها را در عشق‌آباد مثل گوسفند و سایر حیوانات به ترکمانان می‌فروختند و کسی نبود دادرسی نماید…» در نشست ششم اسفند (13 محرم) میرزا محمود کتابفروش آگاهی‌های گشاده‌تری در آن باره داده چنین گفت که داستان دو تاست: یکی آن که در سال گذشته در خراسان ملخ‌خواری شده و کشت‌ها بار نداده بود. مردم به شاه نامه نوشته و دادخواهی کردند و شاه گفت کسی برای بازرسی فرستاده شود. ولی عین‌الدّوله گوش نداد و آصف‌الدّوله [حکمران خراسان] و کارکنان او فشار آورده مالیات خواستند و مردم ناگزیر شده دختران خود را فروختند که ترکمانها خریدند. دیگر آن که سالار مُفخّم بجنوردی از سوی دولت برای جلوگیری از تاخت و تاراج ترکمان‌ها می‌بود و سالانه پولی از آن باره می‌گرفتی، ولی آصف الدّوله آن پول را بُرید و او نیز ترکمانان را برانگیخت که به خاک قوچان ریختند و پس از کشتار و تاراج شصت تن از زنان و دختران را دستگیر کرده با خود بردند و در عشق‌آباد فروختند. (تاریخ مشروطه ایران، تهران، امیرکبیر، چ 7، 1346، صص 226ـ227).
دهخدا در شمارة چهارم هفته‌نامة صوراسرافیل (پنجشنبه 8 جمادی‌الاولی 1325، 5 بهمن 1276 و 20 ماه ژوئن 1907 میلادی) شعرگونه‌ای با عنوان کنسرت ایرانی که دختران قوچان در قهوه‌خانة آواز (کافه شانتان) تفلیس به خواهش روسها و ترکمن‌ها به وزنِ تصنیفِ (ای خدا لیلی یار ما نیست) داده‌اند. نظر زنده‌یاد عمران صلاحی را دربارة این شعرگونه می‌آوریم سپس می‌پردازیم به نقل شعر دهخدا: می‌بینیم که دهخدا چقدر هوشمندانه این قالب را انتخاب کرده است. می‌توانست مقاله بنویسد یا یک مطلب کوتاه. ولی همین که دید آنها در آن کافه‌ها آواز می‌خوانند آن را به شکل کنسرت درآورد. یک کنسرت که دخترها در آن آواز می‌خوانند و تمام شخصیت‌ها از روی حرفهایی که زده می‌شود، شناخته می‌شوند. دهخدا نمی‌گوید چه کسانی در این کنسرت وجود دارند یا تماشاچی‌ها کی هستند یا آنها که دارند می‌خوانند چه کسانی‌اند بلکه از روی حرف‌ها اینها را می‌فهمیم. حتّی در آخر که عدّ‌ه‌‌ای به روسی، عدّ‌ه‌ای به ترکی شعار می‌دهند (یاشاسین ایرانین گؤزل قیزلاری) و از اینها می‌شود فهمید که چه کسانی در این تئآتر یا کنسرت حضور دارند. دهخدا در اینجا از قالب کنسرت استفاده کرده است. پس جای آن در چرندپرند است نه در دیوانش.
(ماهنامة گل‌آقا، سال هفدهم، شمارة هفتم، آبان 1386، ص 42).

کنسرت
(دخترها هماواز)
بزرگانْ جملگی مستِ غرورند
ز انصاف و مُروّت سخت دورند
رعیت بی‌سواد و گنگ‌وکورند
خدا کسی فکر‌ما نیست
خدا کسی فکر‌ما نیست
خدا کسی فکر‌ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکر ما نیست
فلک دیدی به ما آخر چه‌ها کرد
ز خویش و اَقربا ما را جدا کرد
جفا بیند که با ما این جفا کرد
خدا کسی فکر‌ما نیست
خدا کسی فکر ما نیست
خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکرِ‌ما نیست
گر از کوی وطن مهجور ماندیم
وگر از هجرِ او رنجور ماندیم
نپنداری ز عشقش دور ماندیم
خدا کسی فکرِ‌ما نیست
خدا کسی فکرِ‌ما نیست
خدا کسی فکرِ‌ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکر ما نیست

(یک دختر دوازده ساله، تنها)
نفس درسینه ساکت شو که گویی
نسیم از کوی ما آورده بویی
چه بویی‌دلکش‌آن هم از چه کویی
خدا کسی فکر ما نیست
خدا کسی فکر‌ما نیست
خدا کسی فکر‌ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکر ما نیست

(دخترها هماواز)
نسیم بوم ما بس جان‌فزا بود
هوایش روح‌بخش و غم‌زُدا بود
ولی دردا که هجرش در قفا بود
خدا کسی فکر‌ما نیست
خدا کسی فکر‌ما نیست
خدا کسی فکر‌ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکر ما نیست
مگو مردانِ ما را خواب برده
غیوران وطن را آب برده
که اغیار آب از احباب برده
خدا کسی فکر ما نیست
خدا کسی فکر ما نیست
خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکرِ‌ما نیست

(دختر دوازده ساله، تنها)
که خواهد برد تا مجلس پیامم؟
که ای دل بردۀ ناداده کامم
چرا شد محو از یاد تو نامم
خدا کسی فکر ما نیست
خدا کسی فکر ما نیست
خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکر ما نیست
جغد

(تماشاچیان به هئیت اجتماع)
هورا، هورا، هورا
اسلاوا گراتْسی وزنیم دویت سام پرسی!
اسلاوا آصَفُ‌الدوله
اسلاوا مینسترست وویروسی
یاشاسون ایران گَزَل قِزلَری
یاشاسون آصف‌الدّوله
یاشاسون ملّت وزَیرلَری
4/7 و 8

3. تورک Turk لكة سُرخ یا کبودی است که در پی ضربتی یا بیماریی برسپیدی چشم افتد. تهرانی‌ها می‌گویند در پی «بی وقتی شدن» ]= گرفتار جن‌زدگی و آزار از ما بهتران شدن[ یا «ناگاه از خواب پریدن» کسی بر سفیدی چشم او می‌افتد. (دکتر علی بلوکباشی: درمان بیماری‌ها و ناخوشی‌ها در پزشکی عامیانه. کتاب هفته، شمارة 101، یکشنبه 26 آبان 1342، صص 134ـ141)
آخرین سخن اینکه تصویر زن ایرانی، در شعرهای دهخدا نیز به چشم می‌آید: شعرِ «رؤسا و ملّت» که شعری است کنایی و در آن از استبداد انتقاد شده؛ «رؤسا» در نقش مادر نادان و «ملّت» به صورت بچّة بیماری تصویر شده که در میان بازوان مادر از گرسنگی جان می‌دهد. در این مجموعه نیز ر.ک: دهخدای شاعر، چ 4، صص 62ـ65 و بخش دهخدا و مضامین مشترک، صص 293ـ298. همچنین شعر «دانم، دانم» دهخدای شاعر (همان) و شعر «شكوة پیرزال» که تصویر زنِ بلاکشیده و ستمدیدة ایرانی است.