ناحیه اصلی منو
ناحیه منو

| سایت خبری نکته نیوز

امروز : دوشنبه, ۳۰ بهمن , ۱۳۹۶ ، ساعت : ۱۸:۰۱
مکان فعلی شما : صفحه اصلی / وبلاگستان > ماجرای عجیبی و حرکت جالب خانمها کنار اتوبوس !

ماجرای عجیبی و حرکت جالب خانمها کنار اتوبوس !

وبلاگ برای یادت، نماز در آخرین پست خود مطلب زیر را منتشر کرده است   چند سالی بیشتر از به سن تکلیف رسیدنم نگذشته بود، به نمازم مقید بودم حتی نمازهای مستحبی هم می خوندم ولی ...

وبلاگ برای یادت، نماز در آخرین پست خود مطلب زیر را منتشر کرده است

 

چند سالی بیشتر از به سن تکلیف رسیدنم نگذشته بود، به نمازم مقید بودم حتی نمازهای مستحبی هم می خوندم ولی به اول وقت بودنش خیلی اهمیت نمی دادم، پدر و مادر و دو تا خواهرم باشنیدن صدای قرآن آماده می شدن و بعد از پخش اذان نمازشونو می خوندن، خونمون تو اون لحظه ها درست مثل مسجد می شد،پدرم جلوتر از همه بعد هم مادر و خواهرام کنار هم تو یه ردیف، اما من…

با اینکه خیلی دوست داشتم بتونم نمازمو اول وقت بخونم ولی … راستش من عاشق خیاطی بودم و مدام مشغول لباس دوختن برای عروسکام بودم! همیشه ساعت اذان اوج دوختنم بود و چون منتظر بودم چیزی که تو ذهنم هست رو سریعتر پیاده کنم و اشتیاقی که برای نتیجه کارم داشتم باعث می شد از نماز اول وقت غافل بشم….

 

 

afsaneh-pakrou-praying_wikinaz.ir_

 

یه وقتایی کارم درست نمی شد، حلقه آستین از خوده آستین بزرگتر می شد و تو کارم گره می خورد و ناراحت می شدم و خواهرم می گفت اگر وقت نمازت رو برای خیاطی نزاری و نمازت رو به موقع بخونی هم کارت درست میشه هم خدا کمکت میکنه زودتر نتیجه کارتو  بینی، حرفاش برام قشنگ بود ولی کافی نبود، یعنی روزایی که کارم گیر بود نمازمو به موقع می خوندم و  روزای دیگه باز بی اهمیتی می کردم به نماز!

 

تا اینکه یکی  از همین روزا خواهرم اومد سراغم و گفت حیف نیست نمازت رو گذاشتی و داری لباس می دوزی؟، لباسو بعد از نمازم میتونی بدوزی ، میدونی الان خدا چقدر منتظرته؟ اگر دیر بری دهن کجی کردی به خدا ، اگر دیر بری شیطون می خنده و به خدا میگه دیدی بنده تو، اینو خلق کردی؟ ولی اگر زود بری و نمازتو اول وقت بخونی شیطون رو ضایع و سر افکنده کردی پیش خدا و خدا بهت افتخار میکنه، به ملائکش می گه ببنید بنده ام اومده منو یاد کنه، اصلا می دونی الان خدا چقدر منتظرته ؟! می دونی چقدر دلش برای صدات تنگ شده؟ عزیزم هرچی که بیشتر می گذره صدای خنده های شیطون بلندتر میشه، پاشو زود پاشو تا صداش آزارمون نده و …

 

صحبتای خواهرم تو عالم بچگیم اونقدر برام دلنشین و شیرین بود که بلافاصله بلند شدم و نمازمو خوندم و از اون روز به بعد هر وقت که کاهلی می کردم خواهرم یادآوری می کرد که صدای خنده شیطون میاد و خدارو که اینقدر دوسش داری ناراحت میکنه…

 

منم با این تلنگر بلند میشدم و نماز اول وقتم رو می خوندم، حتی وقتایی که کار داشتم با خودم میگفتم به نماز نگو کار دارم به کار بگو نماز دارم، اینم از خواهرم یاد گرفته بودم،نماز اول وقتم رو به خواهرم مدیون هستم و از خدا می خوام روز به روز به درجات ایمانش بیافزاید و این توفیق رو تا آخر زندگی دنیاییم ازم نگیره این توفیق خاطرات خوب و خوشی رو برام به ارمغان داشت ولی دلچسب ترین خاطره ام از نماز اول وقت برای وقتیه که برای اولین بار به مناطق عملیاتی غرب کشور سفر کردم.

 

همانطور که گفتم بعد از اون قضیه تا جایی که امکان داشت نمازمو اول وقت می خوندم ولی گاهی اوقات وقت اذان مغرب توی راه بودم و به خاطر تاریکی هوا و ترسی که داشتم برای نماز از اتوبوس پیاده نمی شدم و بعد از رسیدن به منزل نماز رو می خوندم.

 با خودم می گفتم خدا قبول می کنه عذر من رو برای تاخیر و عقلا هم درست به نظر میومد ولی برای کسی که عارفانه با خدای خودش عهد کرده این تاخیر جایز نیست این  رو درست از بعد این سفر نورانی درک کردم …

 

همراه یکی از دوستانم که اهل نماز بود و تازه محجبه شده بود توی این اردو شرکت کردم، اردو از طرف بچه های تشکل جهادگران اسلام دانشگاه شهید بهشتی برگزار شده بود، یه تشکل خودجوش برای دفاع از حریم اسلام، بچه های تاپی بودن به  لحاظ مذهبی و معنوی، توی این اردو ما دوستان خوبی رو پیدا کردیم و ازشون درسای بزرگی گرفتیم.

 

مسئولای اردو طوری هماهنگ کرده بودن که موقع اذان حتما تو منطقه باشیم که نماز اول وقت رو از دست ندیم ولی روز آخر یکم برنامه تغییر کرد و  برای اذان مغرب تو بیابون بودیم و نماز اول وقتمون داشت از دستمون می رفت. علت این تغییر برنامه ،اتوبوس دومی بود که همسفر ما بودن و راننده مسیر رو اشتباه رفته بود و ما مجبور بودیم تو جاده منتظرشون باشیم. یکی از خانوم های همراهمون که خیلی به نماز اول وقت مقید بودن احساس ناراحتی شدیدی می کردن و هر لحظه که می گذشت بیشتر درگرگون می شد و احساس شرم می کرد انگار به یه قرار خیلی مهم دیر رسیده بود که اینطور آشفته بود، چند دقیقه ای صبر کرد که شاید راه بیوفتیم به سمت اسکان و نمازشو بخونه آخه تو اون جاده بیابونی شرایط نماز محیا نبود، آب برای وضو ، قبله یه جای مناسب و …، ولی دیگه صبرش تموم شده بود، بطری آبشو برداشت و چادرش رو کشید و توی اتوبوس وضو گرفت و پیاده شد با روشی که بلد بود قبله رو پیدا کرد و کنار جاده چفیشو باز کرد و قامت بست…

 

من و همه بچه ها تحت تاثیر این اقدام قرار گرفتیم، (کسی که بخواد نمازش رو اول وقت بخونه هر طور شده این کارو می کنه، تحت هر شرایطی)، بعد از اون تک تک بچه ها وضو گرفتن و کنار جاده تو اون تاریکی شروع کردن به نماز خوندن اونقدر این صحنه برام زیبا بود که حد نداشت، کسی که عاشق معبودش باشه تو جاده تاریک و بیابونی هم که باشه از لحظه دیدار معشوقش ساده نمی گذره ، من اون شب این رو با تمام وجود حس کردم…

 

بعد از این ماجرا همیشه سعی کردم که اینطور مقید باشم به نماز اول وقت، حتی روزایی بوده که کلاسم دیر تموم می شده و صدای اذان میومد و در نماز خونه رو قفل می کردن با دوستم عزیزم که تو این راه همراه همیشگیم بوده از حراست دانشگاه موکت می گرفتیم و گوشه ای از حیاط یا کلاس خالی نمازمون رو می خوندیم و بعد بر می گشتیم به خونه، احساس آرامشی که این مدل نماز خوندن بهم میده واقعا دلنشینه…

 

مهمترین اثر نماز اول وقت یه آرامش واقعیه که با هیچ چیز حاضر نیستم عوضش کنم.